محمد تقي جعفري

29

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

تو اين راز اساسى خوى انسانى را مىدانستى و نمىتوانستى آن را نديده بگيرى اما تو تنها وسيلهء بر انگيختن تمام بشريت را بپرستش يكسان و انكار ناپذير ، يعنى بر افراشتن پرچم نان زمينى را رد كردى و از همه بدتر آن كه براى بكرسى نشانيدن سخن خود آزادى و نان آسمانى را علم كردى . پس مىبينى كه به نام آزادى چه كرده‌اى ؟ اينك بار ديگر مىگويم براى بشر تشويشى دردناكتر از آن نيست كه كسى را بيابد تا هر چه زودتر نعمت آزادى را كه با آن به دنيا آمده است به او تحويل دهد . اما تنها كسى مىتواند بر آزادى افراد دست يابد كه بتواند وجدان آنان را آرام كند . چون تو نان در اختيار داشتى ، بنا بر اين داراى وسيله تزلزل ناپذيرى بودى به اين معنى كه به آنان نان مىدادى و آنان تو را ستايش مىكردند ، زيرا هيچ چيز قاطعتر از نان نيست . اما هر گاه كسى به جز تو بر وجدان آنان دست يابد ، آن گاه آنان از تو چشم خواهند پوشيد تا به دنبال كسى كه وجدان آنان را مجذوب ساخته است روان شوند . از اين لحاظ حق با تو بود ، زيرا حيات انسانى تنها زنده ماندن نيست ، بلكه زنده ماندن براى چيزى است ، هر گاه انسان نداند براى چه زنده است هرگز مايل به ادامهء زندگى نخواهد بود و مرگ را به زنده ماندن ترجيح خواهد داد ، حتى اگر غرق در نان باشد . اين كاملًا صحيح است ، ولى چه نتيجه‌اى از آن عايد خواهد شد ؟ به جاى آن كه تو آزادى افراد بشر را تصاحب كنى آن را بيش از پيش توسعه دادى . آيا فراموش كرده بودى كه براى انسان مرگ و نابودى بمراتب از آزادى تشخيص نيك و بد بهتر است ؟ در مقابل ديده گان بشر هيچ چيز جذابتر از آزادى وجدان نيست ، ليكن در عين حال هيچ چيز از آن وحشت انگيزتر نيز نمىباشد و تو به جاى آن كه وجدان بشر را به وسيله اصول استوار و محكم آرام كنى ، عجيبترين و بغرنجترين